نامه شصت و هفتم .... آخر هفته
رادین گلم، پنج شنبه ای که گذشت دوباره به برج میلاد رفتیم. البته اینبار با بابابزرگ، مامان بزرگ، عمو و زنعمو. و چون دیگه دو ساله شدی تصمیم گرفتیم که به بالای برج هم بریم. اولش استرس داشتم که نکنه گوشات درد بگیره ولی شکر خدا خوب بودی و کلی هم بهت خوش گذشت. گوشای خودمون هم کمی درد گرفت ولی دست شما یه شکلات دادیم که باهاش مشغول باشی تا اذیت نشی. خلاصه کلی داخل برج گشتیم و بعد رفتیم واسه خوردن شام. شما بیشتر از اینکه مشغول شام خوردن باشی مشغول دید زدن به پریزهای برق شدی !!!!! شب موقع برگشت هم زنعمو پیشنهاد داد که بریم پارک ارم. شما با اینکه خیلی خسته بودی و خوابت گرفته بود ولی زمانی که پارک مورد علاقت رو دیدی حسابی خوشحال شدی وازمون خواستی که ببریمت واسه اسب سواری. خیلی مواقع به این پارک میریم و شما هم دو تا از اسباب بازیهای مورد علاقت یعنی اسب و قو رو سوار میشی. خلاصه تا ساعت چهار صبح تو پارک بودیم و بعدش برگشتیم خونه. شما با اینکه خیلی خسته بودی ولی دوست داشتی بری خونه عمو برای بازی ولی طبق حدسی که خودم زده بودم به محض سوار شدن تو ماشین بغل زن عموت خوابت برده بود.







راستی پسر گلم شکر خدا دو سریه که دیگه از ارایشگرت نمیترسی و اتفاقا وقتی میبنی که بابای صندلی رو گذاشته وسط پذیرایی خودت میخندی و دست به موهات میبری و میگی عمو قیچ قیچ.




نامه شصت و هفتم .... آخر هفته
